تبليغاتX
 آذر قلم (روزنامه نگاری از تبریز)
 

تحلیل

کفش های مسافر ابدی...!

توضیح ضروری:به دلیل ایجاد شبهه در برخی خوانندگان در مورد صحت و سقم این پست و داستانی که در زیر می خوانید به اطلاع می رساند که این متن تنها یک حکایت تخیلی است و واقعیت ندارد . 

داشت ساک مسافرتی اش را آماده می کرد. همه هوش و حواس اش پیش آن کیف و خودش بود. لحظه ای سرش را برگرداند و مرا نگاه کرد و دوباره به کار خودش مشغول شد.

من هم مغموم و گرفته داشتم زیرچشمی نگاهش می کردم. نمی دانم چرا این دفعه دلم شور می زد.

دلتنگ داداش بودم. اون خیلی مسافرت می رفت. گاهی با قطار، بعضی وقتها با ماشین خودش و گاهی هم با هواپیما.

یک لحظه از زندگی خودم خسته شدم. از دست این همه دلهره و دوری از کسی که برایم هم پدر بود و هم برادر و هم همدل! در همین افکار بودم که صدای کشیده شدن زیپ ساک به منزله ی اتمام کار بسته بندی داداش مرا از  افکار پریشان بیرون آورد. از چارچوب در کنار رفتم تا داداش با آن کیف دستی اش از اتاق بیرون برود. نگاهی به من کرد و در تلاقی آن چشم ها با چهره ی گرفته من، لبخند شیرینی زد و گفت: نجور سن داداشی!(چه طوری داداش کوچولو!) و این جمله خیلی آتیشم زد. کم مانده بود بزنم زیر گریه اما هر جوری بود خودم را کنترل کردم. پله ها را سریع پائین آمد. تا دم در خونه که رسید کفشهایش را از کفشدانی برداشت و با یک کهنه معمولی، گرد و خاک روی کفشها را پاک کرد.

بهترین فرصت بود تا دق دلی هایم را، همه لحظات تلخ سکوت و انتظار و دلهره ام را سرش خالی کنم. گفتم: آخه تو که همیشه می ری مسافرت و یک پات خونه است و یک پات غربت، چرا کفشهایت را واکس نمی زنی؟! بابا بده! ناسلامتی تو که دیگر حالا یک شخصیت شناخته شده ای. این قدر که به لباس و ریش ات می رسی، یک دست هم به این کفش های کهنه ات برس. لااقل آنها را واکس بزن، می خوای من «ایکی ثانیه» (دو ثانیه ای و فوری) آنها را واکس بزنم؟!

البته با این کار خواستم سرم را پائین بیندازم تا مبادا اشکهایم را و سیل جمع شده در چشمانم را ببیند.

 با بی حوصلگی جواب داد: نه بابا، نمی خواد. کسی که همیشه راهی است نیازی به کفش طلایی ندارد.!

 تازه حس شاعری و متلک گویی اش گل کرد: آنگاه که راه تو را می خواند، دربند رنگ کفش مباش. و اضافه کرد: مسافری که کفشش خاکی نباشد که مسافر نیست! مگر نشنیدی که شهریار می گفت:

سرمه چشم از غبار کفش مهمان می کنند!!

با این شعر دیگر طاقت نیاوردم. دست دراز کردم و با بد عنقی گفتم: خداحافظ!! و او لبخندی زد و دست دراز کرد و گفت: مواظب خودت باش!

این کلمات، این لبخندها و حرفها، این بار حال و هوای دیگری داشت او رفت. چشمانم تا آخرین لحظه که او سوار ماشین تاکسی تلفنی شد او را دنبال می کرد. در را بستم و زدم زیر گریه، با خیال آسوده، دل سیر گریه کردم. از اینکه دوباره باید تنهایی را و غم دوری اش را تحمل کنم و ...!

.......................................................................................

رمقی دیگر برایم باقی نمانده بود، باورم نمی شد، وقتی خبر سقوط هواپیمای  توپولوف را از تلویزیون شنیدم چشمانم سیاهی رفت. کمرم شکست. خودم را دلداری می دادم که این خبر دروغ است. اما نه. واقعیت داشت. داداش من مسافر ابدی شده بود لنگه کفش اش را که دیدم، دلم خون شد، کفش نصف و نیمه او بود. باز هم خاکی، اما چه قدر شکسته و سوخته! مثل دل خودم. یاد آخرین حرفهای داداش افتادم.

مسافری که کفش اش خاکی نباشد...! یادت به خیر و روحت شاد و آرام  ای مسافر ابدی!!  

نویسنده :محمد امین خوش نیت

لینک های مرتبط:

 کاغذ بی خط                   http://www.samirasajadi2.blogfa.com 

مهربان                           http://mehrabanbanoo.blogfa.com

ظلم نامه                            http://zolm-name.blogfa.com

من اینجا می نویسم        http://www.azar9.blogfa.com

 


 

نوشته شده توسط محمد امين خوش نيت در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


تحلیل

مقایسه  وضعیت جاده های آذربایجان شرقی با استانهای همجوار

«راه» هایی که دیگر تو را نمی خوانند!

سفرهای تابستانی فرصت مغتنمی است تا ضمن بازدید و آشنایی با شهرهای دیگر، قابلیت ها و استعداد های آن شهرها برای دست یابی به توسعه و ترقی بررسی شده و مورد مقایسه قرار گیرد. امّا گاهی این سفرها به جای آرامش بخشی و احساس شادی و غرور، احساس یاس و ناراحتی را برای گردشگران و مهمانان به ارمغان می آورد مخصوصاً برای مسافران آذربایجان شرقی و تبریز!

مقصود ما بررسی  عملکرد مدیران مختلف گردشگری و یا حتی وضعیت سایت های توریستی شهرها نیست. این بار به گوشه ای از کم کاری ها در بخش حمل و نقل و راه و ترابری می پردازیم چرا که «راه» و وضعیت جاده های مواصلاتی، اولین و مهمترین شاخصه ای است که از نظر  مسافران پیش از سفر مد نظر قرار می گیرد.

وقتی وضعیت راههای استان همجوار آذربایجان شرقی یعنی زنجان، اردبیل و آذربایجان غربی را با وضعیت جاده های آذربایجان شرقی که به حق قطب اقتصادی و تجاری و کانون سیاسی شمالغرب کشور محسوب می شود مقایسه می کنیم، کم کاری ها و بی توجهی مسئولان امر بیش از پیش به چشم می خورد.


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط محمد امين خوش نيت در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


عکس و مکث

بالن های تبلیغاتی خطرساز

 

مکان: چهار راه باغشمال                       زمان: اردیبهشت ماه 1388

1) «اطلاع رسانی» و آگاهی دهی امروزه یکی از ضروریات اصلی جامعه و شهرهای ماست. هر دستگاه، نهاد و یا سازمانی که بیشتر و بهتر بتواند شهروندان و مخاطبان را با خود همراه سازد. در نیل به اهداف و آرمانهای تعریف شده نبر موفق تر خواهد بود. از این رو، پروسه اطلاع رسانی، وارد چرخه ی  رقابت شده و هنر – صنعت تبلیغات شکل گرفته است. یعنی اکنون در شهرهای بزرگ تبلیغات اصولی، ابتکار و پر جذبه، نقش مهمی را در همراهی مخاطبان و اطلاع رسانی آنها ایفا می نماید.

2) هر روز شیوه ها و روش های جدیدی در زمینه تبلیغات شهری در شهرهای بزرگ دنیا شکل می گیرد. از بیلبوردهای تبلیغاتی، تبلیغات رسانه ای و حتی نصب اعلامیه و پوستر بر در و دیوارها (همانند آنچه که در اکثر شهرهای ما رایج است) از شیوه ها و اشکال تبلیغات شهری  است.


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط محمد امين خوش نيت در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت