همراهان یک کودک بیمار در زیر چادر جان باختند!
مرثیه ای تلخ برای مرگ انسانیت!

جای آن دارد که خون موج زند در دل لعل، زین تغابن که خزف می شکند بازارش ! بر حال مردمانی که چنان در چنبره ی خودخواهی ها و بی تفاوتی ها گرفتار شده اند که مرگ همنوعانشان هم آنها را از خواب غفلت حیات دنیوی بیدار نمی سازد. هشیار نمی سازد آوای ناقوس مرگ همسایه! دیگر حرف من و تو نیست. خبر سرزمین های دور نیست. روایت سرزمین کفر هم نیست. خبر ایران است.
سرزمینی که روزگاری، جوانمردی و نوع دوستی، ایثار و نیکوکاری در بند بند اشعار شاعرانش، در سطر سطر شاهکار ادبیاتش، و در حکایت های شیرین شاهنامه اش هویداست، اقلیمی که آئین اش برگرفته از آموزه های اسلامی بوده و مکتبش سیره ی علوی است، امّا افکار خودخواهانه و زیاده خواهی ها، چون موریانه همه ی باورهای گذشته ی دینی – ملی ما را به تاریکخانه ی تاریخ سپرده است تا فراموش کنیم که امشب زن و مردی در سوز سرمای زمستان، در زیر چادری در وسط شهر بوشهر، به خاطر گازگرفتگی جان می سپارند ولی هیچ کس را روز قبلش جرأت و جوانمردی نبود تا آن مسافران بینوا و «همراه بیمار» را حتی برای یک شب مسکن و سرپناه دهد!